تبليغاتX
آتشفشان عشق

آتشفشان عشق

شرقی ...

دکتر علی شریعتی در دوم آذر ماه سال هزار و سیصد و دوازده در روستای کاهک از توابع سبزوار به دنیا آمد . پدرش محمد تقی شریعتی از محققان و نویسندگان دینی معاصر و مادرش زهرا امینی است .
دوران دبستان را در مزینان گذراند و برای ادامه تحصیل در مقطع دبیرستان وارد دبیرستان فردوسی مشهد شد و در سال 1329 وارد دانشسرای مقدماتی مشهد شد. در سال 1331 دانشسرای مقدماتی را به پایان رساند و اقدام به تاسیس انجمن اسلامی دانش آموزان نمود.
در سال 1332 به عضویت نهضت مقاومت ملی در آمد و در سال 1333 موفق به اخذ دیپلم کامل ادبی شد و در همان سال اولین کتاب خود را که ترجمه ای از یک کتاب بود به چاپ رساند.
دکتر علی شریعتی در سال 1334 وارد دانشکده ادبیات مشهد شد و در همان سال اقدام به انتشار یکی از انقلابی ترین کتابهای خود یعنی ابوذر غفاری نمود .
در سال 1336 به همراه عده ای از اعضای نهضت مقاومت ملی در مشهد دستگیر شد و در سال 1337 از دانشکده ادبیات با رتبه اول فارق التحصیل شد و با یکی از همکلاسیان خود به نام پوران شریعت رضوی ازدواج کرد .
دکتر علی شریعتی در سال 1338 با بورسیه دولتی برای ادامه تحصیلات عازم فرانسه شد و در آنجا هم دست از مبارزه بر نداشت و به سازمان آزادیبخش الجزایر پیوست و به همین دلیل مدتی را در زندان فرانسه به سر برد و در همانجا بود که با افکار نوین افرادی چون سارتر و فانون و ... آشنا شد .
در سال 1341 بود که به همکاری با جبهه ملی و نهضت آزادی و نشریه ایران آزاد پرداخت و به همین دلیل پس از پایان تحصیلات و اخذ مدرک دکتری در رشته تاریخ و مراجعت به ایران در مرز دستگیر شد ولی پس از مدتی آزاد شد و به همکاری با اداره فرهنگ پرداخت و پس از آن به عنوان کارشناس بررسی کتب درسی منسوب شد .
اوج فعالیتهای دکتر در سال 1345 هنگامی که به عنوان استادیار رشته تاریخ دانشکده مشهد برگزیده شد ، شروع شد و در سال 47 بود که به سخنرانیهای آتشین خود در حسینیه ارشاد پرداخت و به همین علت در سال 52 به مدت 18 ماه در زندان انفرادی شهربانی بود. که پس از آن از سخنرانی منع و خانه نشین شد و مجبور به ترک ایران شد که متاسفانه این سفر دیگر بازگشتی نداشت .

دکتر علی شریعتی در سحرگاه 29 خرداد 1356 در سوت همپتون انگلیس جان به جان آفرین تسلیم می کند و دوستان و آشنایان با افکارش را در غمی بزرگ فرو می برد.

*****************************

نگاهی به زندگی دکتر علی شریعتی با بازخوانی کتاب «طرحی از یک زندگی» نوشته پوران شریعت رضوی (همسر دکتر)


در فاصله سال‌های تدریسش، سخنرانی‌هایی در دانشگاهای دیگر ایراد می‌کرد، از قبیل دانشگاه آریامهر (صنعتی‌شریف)، دانش سرای عالی سپاه، پلی‌تکنیک ‌تهران و دانشکده نفت آبادان. مجموعه این فعالیت‌ها سبب شد که مسئولین دانشگاه درصدد برآیند تا ارتباط او را با دانشجویان قطع کنند و به کلاس‌های وی که در واقع به جلسات سیاسی-فرهنگی، بیشتر شباهت داشت، خاتمه دهند. سال شمار زندگی دکتر : ۱۳۱۲: تولد ۲ آذر ماه ۱۳۱۹: ورود به دبستان «ابن یمین» ۱۳۲۵: ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد» ۱۳۲۷: عضویت در کانون نشر حقایق اسلامی ۱۳۲۹: ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد ۱۳۳۱: اشتغال در ادارهٔ فرهنگ به عنوان آموزگار. شرکت در تظاهرات خیابانی علیه حکومت موقت قوام السلطنه و دستگیری کوتاه. اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری انجمن اسلامی دانش آموزان. ۱۳۳۲: عضویت در نهضت مقاومت ملی ۱۳۳۳: گرفتن دیپلم کامل ادبی ۱۳۳۵: ورود به دانشکده ادبیات مشهد و ترجمه کتاب ابوذر غفاری ۱۳۳۶: دستگیری به همراه ۱۶‌ نفر از اعضاء نهضت مقاومت ۱۳۳۷: فارق‌التحصیلی از دانشکده ادبیات با رتبه اول ۱۳۳۸: اعزام به فرانسه با بورس دولتی ۱۳۴۰: همکاری با کنفدراسیون‌ دانشجویان ایرانی، جبهه ملی، نشریه‌ ایران آزاد ۱۳۴۲: اتمام تحصیلات و اخذ مدرک دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاس‌های جامعه‌شناسی ۱۳۴۳: بازگشت به ایران و دستگیری در مرز ۱۳۴۵: استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد ۱۳۴۷: آغاز سخنرانی‌ها در حسینیه ارشاد ۱۳۵۱: تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی ۱۳۵۲: دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی ۱۳۵۴: خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد ۱۳۵۶: هجرت به اروپا و شهادت

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 12:18  توسط حمید  | 

آدما ...

آدما ...

 

آدما از ادما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن
آدما رو عشقشون پا میذارن
آدما آدمو تنها میذارن

منو دیگه نمی خوای خوب میدونم
تو کتاب دلت اینو میخونم

یادته اون عشق رسوا یادته
اونهمه دیوونگی ها یادته
تو میگفتی که گناه مقدسه
اول و اخر هر عشق هوسه

آدما اخ ادمای روزگار
چی مونه از شماها یادگار

دیگه از بگو مگو خسته شدم
من از اون قلب دو رو خسته شدم
نمی خوای بمونی توی این خونه
چشم تو دنبال چشمای اونه

همه حرفای تو یک بهونه س
اون جهنمی که میگن این خونس

 

پرویز وکیلی

 

با تشکر ویژه از shytoon bala (نگین خانوم) که این ترانه زیبا را برای من فرستادند


+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 18:49  توسط حمید  | 

سلام ...

 

 

 

سلام

 

   سلام به تو روزنه ی نور در دنیای تاریک من...

   سلام به تو ای پر پرواز من در آسمان زیبای عشق...

   سلام به تو که دنیا را به من نشان دادی... به زندگی من طراوت و تازگی بخشیدی...

...

   روزی که تو را دیدم...

   روزی که ای کاش هرگز نمی آمد...

   روزی بزرگ در زندگی من ...

   روزی که برای اولین بار در زندگی ام با احساسی جدید آشنا شدم... احساس دوست داشتن...

احساس زنده بودن و امید به زندگی...

   روزی که هیچگاه فراموش نمیکنم...

...

   خواستم بگویم که دختر رویاهای من هستی... اما من هیچگاه، هیچ کسی را در رویاهایم  نداشته ام و تصور نکرده ام ...که اصلا تا بحال رویایی نداشته ام جز تو ...

   خواستم بگویم ای تو عشق اولینم... اما دیدم که تو نه اولین نه آخرین، بلکه تنهاترین... اری تنها ترینعشق من هستی... ای تو عشق اولین و آخرینم ... هرگز نروی از یادم...

   خواستم بگویم که عاشق چشمان زیبای تو شده ام... ولی ابروان زیبای تو چه کم از چشمان زیبایت دارند... و لبخند تو که  در زیبایی چه کم از چشمان و ابروان تو داشت...

   خواستم بگویم که عاشق متانت و وقارت شده ام... اما مگر دیگر خصایص تو زیبا نبودند که عاشق آن ها نشوم...

   خواستم بگویم که عاشق سراسر وجودت شده ام... اما آخر فهمیدم که دیگر عاشقت نیستم...! آری، دیگر عاشق نیستم... نه... دیگر مجنون نیستم در انتظار همچو تو لیلی ای... بلکه فهمیدم که تو را فقط و فقط دوست دارم... که عاشقی در پیش دوست داشتن ناچیز است... بله! احساس دوست داشتن، نه عاشقی!... که عشق را معنی کرده اند بسیار، اما دوست داشتن تنها کلمه ای است که معنی ای برای آن نیست... کلمه ای که عنی تمام کلمات است و خود معنی ندارد...

...

آری...

دوستت دارم ... تو را فقط و فقط دوست دارم تا آخرین نفس...

دوستت دارم حتی اگر مرا دوست نداشته باشی و این در دوست داشتن من تاثیری ندارد...

چطور میتوانم کسی که زندگی را برایم معنا کرد... تاریکی های دنیا را از من دور کرد فراموش کنم و دوست نداشته باشم...

که دنیای ما بد دنیایی است... که در آن،

هر کس تو را دوست میدارد، تو او را دوست نمیداری و هر انکس که تو او را دوست میداری، تو را دوست ندارد...

اما...

من در هرحال تو را

دوست میدارم ...

و

 دوست خواهم داشت...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 12:11  توسط حمید  | 

بهار ...

 

بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك

آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد

عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال لاله ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه ميخندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب

نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي زجام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از مي كه ميبايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار

نرم نرمك ميرسد اينك بهار
خوش به حال روزگار

گر نكوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ

 

<< فریدون مشیری >>


+ نوشته شده در  شنبه 4 فروردین1386ساعت 20:12  توسط حمید  | 

نوروز ...

 

سلام

نوروز این جشن باستانی

و

آغاز سال ۷۰۲۹ آریایی و ۳۷۴۵ زرتشتی

را به همه شما هم میهنان عزیزم مبارک باد گویم...

 

امیدوارم که سالی پر از شادمانی و جشن داشته باشید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 11:9  توسط حمید  | 

طالع بینی...

تالع بینی بر اساس سال تولد

سال تولد خود را انتخاب نماييد

 

 با تشکر از zanrooz.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 17:13  توسط حمید  | 

فیلم فرار شهرام جزایری در 5 نسخه...

 

فیلم فرار شهرام جزایری در ۵ نسخه اورجینال رسید ...................... 

(البته اینا دیالوگ های فیلم هستند...برای تهیه نسخه اورجینال هر یک از آنها با ما تماس بگیرید...)

 


1

1- نسخه افغاني:
ش.ج: آهاي سربازها آن كفتر را بنگريد، كه همانا از آن بالا كفتر مي آيه!
سرباز اولي: عجب كفتر مالي است!
سرباز دومي: آن كفتر را ولش كن، آن يكي ديگر را بنگر كه بسيار مال تر است!
سرباز دوم ( در اينجا به زير آواز مي زند): از آن بالا كفتر مي آيه، يك دانه …
سرباز اولي: اِ شهرام كو؟
سرباز دومي: اي واي انگاري اغفال شديم، شهرام فرار كرد.

2-سخه فارسي:
ش.ج: چند مي گيرين اغفال شين؟
سرباز اولي: دهنت رو ببند! اين چه حرفيه؟ مگه خودت ناموس نداري!
ش.ج: احمق! منظورم از اغفال اينه كه بزاري متواري بشم!
سرباز اولي: آها! اما جواب بقيه رو چي بديم؟
( اين قسمت از فيلم براي اكران عمومي حذف گرديد!)
سرباز اولي : واي چه احساس بدي دارم!
سرباز دومي: فكر كنم اغفال شديم!

3-سخه هندي:
ش.ج: من هوس بستني كردم.
سربازها: پس بايد ما رو هم مهمون كني!
ش.ج: عجب رويي دارين، دو دقيقه پيش پيتزا مهمونتون كردم ، باشه بستني هم مي خرم. آقاي بستني فروش بي زحمت سه تا بستني بدين.
بستني فروش: اِ، شهرام تويي؟! اينجا چكار مي كني؟ يادته تو محله مون با هم توي بستني فروشي كار مي كرديم؟وضعت توپ شده ما رو نمي شناسي!
سرباز اولي كه انگار تازه متوجه ماهيت شهرام مي شود خطاب به او: ا‌ِ شهرام جزايري تويي؟! مي دوني چند سال دنبالت مي گشتم؟! شهرام منم بهرام! داداش گم شدت!
ش.ج سرباز اولي رو در آغوش مي گيره و در حالي كه از خوشحالي اشك مي ريزه: داداش!
سرباز دومي: شهرام وبهرام منم اسفنديار هستم!
( لازم به توضيح است در اين فيلم اسفنديار با شهرام و بهرام هيچ نسبتي ندارد، و صرفاً جهت گفتن يك ديالوگ يك جمله اي است.)
بعد اين چهار نفر در همان حالي كه بستني مي خوردن آواز خوندن و حركات موزون انجام هم انجام مي دادن، در ضمن باران هم مي آمد!
ترجمه آواز:
سرباز اولي - اي شهرام! اي مايه دار، اي مخ اقتصادي، اي يابنده آسانسور ترقي، اي استعداد درك نشده، اي فرار مغزها، اي خوشتيپ، اي هديه دهنده به هر مجلس و محفلي، اي كمك كننده به بي نياز و با نياز، تو را با دل و جان دوست دارم.
ش.ج- اي بهرام! اگر عشقت حقيقي است پس اغفال شو!
بستني فروش: اين همه بستني اي من، فداي يك خنده ي تو، اي كه با اشارتي همه ميشن بنده ي تو!
سرباز دومي: خيلي خونسردي، ديوونم كردي!
ش.ج خطاب به سرباز دومي: پس تو يكي كه هيچي! آهاي بهرام اغفال شو ديگه!كار دارم، بايد برم ديرم ميشه ها!
سرباز اولي: داداش اين حرفا چيه! ما اغفالتيم، شما متواري شو!

4-سخه هاليوودي:
يك آدم خفن(در حالي كه با يك عدد موبايل از نوع « از كي تا حالا» صحبت مي كند): سربازها توي تير رس هستن.
ش.ج (در حالي كه با يك همراه 150 هزار توماني صحبت مي كند و در ضمن هزينه اضافي هم پرداخت نمي كند): نمي خواد تير اندازي كني، خودم اغفالشون مي كنم.
( اين قسمت از فيلم به علت بيش از حد هاليوودي بودن سانسور شده است.)
سرباز اولي: پايين رو ول كن، بالا رو ببين! شهرام با يك هلي كپتر متواري شد.
سرباز دومي: اما خوشبختانه يك سر نخ مونده.
سرباز اولي: نادون! اين كه سر نخ نيست اين موهه!
سرباز دومي: اي واي! انگاري تو اين نسخه فيلم هم اغفال شديم!

5-سخه سينماي ماوراء:
يك عدد سفينه وارد زمين مي شود.
يك عدد گشت كنترل نا محسوس: بزن كنار!
گشت نا محسوس: از كجا ميآي به كجا مي ري؟
موجود فضايي: از خونه مادرزنم كه توي كره مشتري بود راه افتاديم مي خوايم شهرام جزايري رو متواري اش كنيم بعد مي ريم خونه خودمون توي كره مريخ!
گشت نامحسوس ( خطاب به همكارش): ايشون حالت طبيعي ندارن، يك تست ازش بگير!
گشت كنترل نا محسوس: تخلفاتت رو قبول داري؟ اگه نداري ما خيلي پيشرفته هستيم، همشون رو ضبط كرديم، باورت ميشه؟! خيلي با حاله مگه نه؟!!
موجود فضايي: تخلفاتم چي بود؟!
گشت كنترل نا محسوس: سرعت غير مجاز و تغيير در شكل ظاهري وسيله نقليه، اِ پلاك هم كه ندارين! بايد ماشينت رو بخوابونيم!
( در همين لحظه موجود فضايي غيب ميشه و يه راست با سفينه اش كنار شهرام و اون دو تا سرباز ظاهر ميشه)
موجود فضايي: شهرام جزايري تويي؟
ش.ج: آره!
موجود فضايي: تو هموني هستي كه ادعا كردي اگه رئيس جمهور كشورت بشي مي توني معضل اشتغال رو حل كني؟
ش.ج: بله، البته با انجام تخلفات كوچيك.
موجود فضايي: پس تو خيلي كارت درسته! ما مي خوايم تو رو بدزديم و ببريم كره مريخ!
ش.ج: اشكالي نداره، فقط بنا بر فيلمنامه قبلش بايد اين دو تا سرباز رو اغفال كنين.
موجود فضايي: اي بابا … اين كه كاري نداره!
و بدين ترتيب موجودات فضايي شهرام را به كره مريخ بردند.

 

با تشکر از آقا رضا وبلاگ چرا نمیخندی؟ epars.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 20:37  توسط حمید  | 

شاید یه فرصت دیگه ...

 

پیش خودم دل بستمو
بهش نگفتم حرفمو

حتی نگاه عاشقش
باز نشکست طلسممو

خواستم بگم هرچی که هست
مهر سکوتم نشکست

بغش گلومو باز گرفت
من کم شدم اون ننشست

راستش زبونم بند اومد
وقفه تو اوج سایه کرد

رفت و خلا منو گرفت
من موندم و سکوت درد

هرچی تو فکرم بود، نبود
خالی شدم از کلمه

خواستم که راحتم کنه
خسته شدم یه عالمه

شاید یه لحظه ای دیگه
فرصت عاشقی بشه

دوباره یک شانس دیگه
شانس شقایقی باشه

شاید یه جا یه فرصتی
لحظه مجالمون بده

گفتنی رو باید بگم
گریه اگه اموووون بده

پیش خودم دل بستمو
بهش نگفتم حرفمو

حتی نگاه عاشقش
باز نشکست طلسممو

خواستم بگم هرچی که هست
مهر سکوتم نشکست

بغش گلومو باز گرفت
من کم شدم اون ننشست

 

 


+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اسفند1385ساعت 12:50  توسط حمید  | 

Persian Valentine


This Valentine's I wish that you were with me.
It's lonelier than most days I'm alone,
Even though we'll manage on the phone
To touch with words the face we cannot see.
You away are far more dear to me
Than anyone who might remain at home.
My love is in the places that you roam,
Being with you where I cannot be.
We do not choose the objects of our passion,
But passively await the holy fire
That immolates our past and lights our fate,
Twisting through the alleys of desire.
So I am yours, and will contented wait,
Allowing love my life and will to fashion.
 
A Valentine is nothing like
A chocolate or a rose.
For in a week these shall be gone,
But Valentines remain.
If love were always sweet to tongue
Or fragrant to the nose,
Each day would be like Valentine's,
And we would go insane.
A Valentine just hangs around
Waiting to be kissed
Long after special days have passed
And every days are here.
So one is wise to choose one well
And chocolates to resist.

 
و اما یه چیز جالب برای اونایی که شاید ندونن.................
 
 
جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از والنتاین فرنگی! این روز سپندار مذگان یا اسفندار مذگان نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان روز عشق به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه ) كه نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی "بهترین راستی و پاكی" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی "شاهی و فرمانروایی آرمانی" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند. در هر ماه، یك بار، نام روز و ماه یكی می شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن می شد، جشنی ترتیب می دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، مهرگان لقب می گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ یا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پیدا می كردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند. مردان نیز
زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می كردند.
اطلاع داشتن از فرهنگ های سایر ملل و مجذوب شدن در برابر آن فرهنگ ها دو مقوله کاملا جداست.با مجذوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم دیگران ،بی آنکه ریشه در خاک ،در فرهنگ و تاریخ ما داشته باشد عقیم کردن تفکر یک ملت است
 فرهنگ مهم ترین عامل در حیات، رشد، بالندگی یا نابودی ملت ها است. هویت هر ملتی در تاریخ آن ملت نهاده شده است.آنچه برای معاصرین و ایندگان حائز اهمیت است، عدد افراد یك ملت و تعداد سربازانی كه در جنگ كشته شده اند نیست؛ بلكه ارزشی است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگی بشریت دارد.
 
 
با تشکر از دلداده رسوا
 
قربون خودمون برم که همیشه تو همه چیز اول از همه بودیم ...
داریوش و کوروش کبیر دوستتون دارم ...........
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 11:10  توسط حمید  | 

محرم ...

سلام به همگی

 ماه محرم رو به همه تسلیت میگم و به مناسبت این ماه چند تا کلیپ جدید و قشنگ به مناسبت این ماه میذارم ... حتما دانلودشون کنید ........

 

اولیش یه کلیپ خیلی قشنگ از علی اصحابی با نام محشر کبری

محشر کبری-----علی اصحابی  1.2MB   

****

واویلا-----مهیار  

عمه جان-----یاسین 

تو کی هستی-----یاسین 

لالائی-----یاسین 

کبوتر کربلائی-----علیرضا فرد و آرمین  (خیلی قشنگه) 

 راه کربلا-----محسن چاوشی 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 بهمن1385ساعت 19:50  توسط حمید  |